#باغ_پاییز_پارت_190


بدون اینکه حرفی بزنم به هق هق افتاده بودم و گریه میکردم . سروش گونه ام رو میبوسید. دستش رو روی موهام میکشید و سعی میکرد با کلمات شیوا و مهربانش من رو بیشتر از پیش دیوانه کند.

-وای پاییز اگه بدونی این چند ساعت چقدر بهم سخت گذشت. چقدر وقتی میدونم دارمت اما ازت دورم برام سخت و کشنده است. من دیونه تو هستم پاییز. دوستت دارم پاییزم. عاشقتم...

و سر که بلند کردم خودم رو در اغوش محبتش غرق کردم. تا شبی رو در اسمان اتاقمان به صبح برسانیم. با هم. با عشق و امید. با سروشی که سرشار از عشق بود.

وسایل سفر رو اماده کرده بودم و در صندوق عقب ماشین گذاشته بودم و کنار سروش نشسته بودم. سروش با خنده تلفن رو قطع کرد و گفت:

-وای دیونه ام کردن. اگه گذاشتن. حالا هر چی بهشون میگم داریم میریم ماه عسل باورشون نمیشه.

-کی بود؟

-دیروز حامد زنگ زد الان هم نگار زنش زنگ زده که حتماً اخر هفته بیایید خونه ما. هر چی گفتم معلوم نیست برگردیم یا نه به خرجشش نرفت.

خندیدم و گفتنم:

-دوستای با محبتی داری.


romangram.com | @romangram_com