#باغ_پاییز_پارت_169

و من که به خاطر توصیف ناگهانی اش هیجان زده شده بودم متوجه سروش شدم که به سمت احمد میرفت. دست بنفشه رو کشیدم و هر دو به سمت صندلی رفتیم تا بنشینیم.او سرشار از ذوق بود و در رفتارش این کاملاً مشخص بود. به محض نشستن با خنده گفت:

-ای ناقلا توهمونی بودی که از پولدارا بدت میومد؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-برات که دلیل نفرتم رو تعریف کردم . اما باور کن هنوزم با دیدن رقم درشتی از پول حالم بد میشه. میدونی چیه؟ به محض اینکه با خودم تنها میشم باز هم فکرهای ازار دهنده میاد سراغم که با یاداوری سروش همه از ذهنم پر میکشه و میره. بنفشه اون بی همتاست. خدا کنه لیاقتش رو داشته باشم تا بتونم خوشبختش کنم.

بنفشه سری به نشانه تایید حرفهایم تکان داد و گفت:

-اینقدر خودتو دست کم نگیر دختر. تو همون دختری هستی که پسرای خشگل و پولدار دانشکده واسه داشتنش سر و دست میشکستند.

خندیدم و گفتم:

-سوسکه به بچش میگه قربون دست و پای بلوریت ...

او هم خندید و دستم رو فشرد و گفت:

-بی مزه جدی گفتم. حالا اینها رو ول کن. از اونجایی که سروش خودش گله معلومه که دوستای گلی هم داره ...

romangram.com | @romangram_com