#باغ_پاییز_پارت_162


شب که سرم رو روی بالش گذاشتم لحظه های رو که در کنار سروش در خونه جدیدمون سپری کرده بودم به یادم افتاد و شرمی گونه هام رو گلگون کرد و برای پرت کردن حواسم از اون موضوع به نمای خانه فکر کردم. ساختمانی حدود 70 متر که دارای دو خواب بود و پذیرایی مبله با اشپزخانه مبله که تنها تفاوتش با این خانه ای که به نامم کرده بود نداشتن بالکن بود که در عوض پنجره های بزرگی رو به خیابان داشت که میتوانستی از ان منظره خیابان ها رو تماشا کنی. سروش از همه هنرش استفاده کرده بود و در زیبا سازی نمای خانه سنگ تمام گذاشته بود .در اتاق خواب تختی به رنگ ابی روشن با پرده هایی به همان رنگ و میز توالتی که دارای چند کشو بود خریداری کرده بود و در اتاق جا به جا کرده بود. البته بیشترین چیزی که در اتاق خواب توجه ام رو جلب کرده بود رنگ دیوارها بود. تمام انها به رنگ سیاه بود و ستاره هایی نقره ای درونش طراحی شده بود که به نظرم خیلی زیبا امد. هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم که سروش انهمه ذوق و سلیقه داشته باشد و زمانی که با خنده این جمله را به او گفته بودم با اخمی تصنعی در جوابم گفته بود که از انتخاب همسرش باید به این موضوع پی میبردم و من رو از شدت خوشحالی به اوج اسمانها برده بود و برای هزارمین بار در ان روز از خدا به خاطر داشتن او تشکر کردم . مطمئن بودم شب ها ان اتاق به اسمان پر ستاره تبدیل خواهد شد و هر لحظه ارزو میکردم زودتر ان زمان برسد که در کنار سروش در اسمان اتاقمان شب رو به صبح برسانیم. که البته این طراحی تنها در اتاق خواب خلاصه نشده بود و در پذیرایی هم نمونهای دیگری از ان طراحی ها بود که بسیار من رو ذوق زده کرد. بالای سر یکی از کاناپه هایی که در اتاق پذیرایی بود و دیوار پشت سرش به رنگ کرم بود چهره دختری با موهای پریشان طراحی شده که اگر از دور نگاه میکردی انگار ان دختر روی کاناپه نشسته بود. به قدری از دیدن ان صحنه ذوق زده شده بودم که دیگر طراحی های اتاق به چشمم نمی امد. البته تمامی طراحی هایی که در اتاق پذیرایی بود زیبا بودند و توجه رو جلب میکردند و یکی دیگر از طراحی ها که در نظرم جالب امد طراحی چند گل با شاخه های بسیار بلند با برگهای درهم بالای گلدان کریستالی پایه بلند بود. از سروش به خاطر کارهای هنرمندانه اش تشکر کردم و او گفت که تمامی این کارها هنرمندی یکی از دوستان نزدیکش است که عاشق این حرفه بوده و زمانی که کارش رو شروع کرده بوده به سروش قول داده بوده که برای منزل او نمونه ای از طراحی هایش رو انجام دهد و سروش برای خانه زیبای ما از او کمک خواسته بود.

نفس عمیقی کشیدم و به یاد بوسه اخری که زمان خداحافظی سروش بر گونه ام کاشته بود دستم رو روی گونه ام گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم:

-سروش دوستت دارم.

چشمانم زمانی پذیرای گرمای خواب شدم که همچنان به یاد زندگی با سروش بودم.

صبح با انرژی زیادی از خواب برخاسته بودم و مامان ان رو به جشنی که در پیش داشتیم تعبیر کرد و من رو شرمزده بر جای گذاشت. زمانی که لباس مشکی خوش دوختم رو بر تنم کردم او و بهار به شدت ذوق زده شدند و بوسه بارانم کردند. مامان با اشک چشم برای چندمین بار در ان روز اسپند اتش زد و بهار هر بار لبخندش رو به روی مامان زد و در کنار گوشم زمزمه کرد :

-پاییز اصلاً اسپند اتیش کردن نمیخواد عزیزم خودم کاری میکنم هیچ کس چشمت نزنه ...

و بعد چشمکی زد و من رو مجبور به بوسیدنش کرد. حس میکردم که بیشتر از هر زمانی او را دوست دارم و حاضر به ترکش نیستم. اما حس زیبای در کنار سروش بودن من رو وادار به سکوت میکرد. اشکهای بی امان مامان که خودش به شادی و شوق تعبیرش میکرد بی اختیار ما رو هم به گریه انداخت و من در حالی که سخت مامان رو در اغوش فشرده بودم و او قاب عکس پدر رو در دست داشت به گریه افتادیم. بهار بی صدا ما رو در اتاق جا گذاشت و به اتاقش پناه برد. هر بار که دلتنگ بابا میشد اینکار رو میکرد و در حالی که نفس عمیقی میکشید سعی میکرد ذهنش رو درگیر نکند.....

به همراه مامان و بهار بیرون رفتیم و برای انها لباسهای شیکی خریدیم و در حالی که مامان همچنان غر غر میکرد که نیازی به لباس جدید ندارد و لباسهای قدیمی اش رو میپوشد اما ما به حرف او اهمیتی ندادیم و یک لباس ساده اما زیبا برای او خریدیم و او را راضی کردیم که دیگر غر غر نکند. ناهار رو هم هر سه بیرون صرف کردیم و در حالی که میخندیدیم با هم خوش گذراندیم که هر لحظه مامان با چشم غره ای ما رو متوجه اطرافمون کرد و من و بهار از خجالت سر به زیر انداختیم. من از خاطرات دیروز حرف میزدم و اونها با ذوق گوش میدادند و همان طور که حدس میزدم مامان از شنیدن قیمت اینه و شمعدان که خریده بودیم عصبانی سرم غر غر کرد و من خودم رو در حالی که نادم نشان میدادم بی خبر نشان دادم و مامان اشاره کرد که به محض دیدن سروش با او دعوا خواهد کرد و از نظر او ما نباید ابتدای زندگی این همه خرج کنیم و باید به فکر اینده باشیم در صورتی که نه من و نه بهار حرفهای او را قبول نداشتیم اما به خاطر اینکه او را نرنجانیم به حرفهایش گوش میدادیم تا او راضی باشد. مخصوصاً این لحظه های اخری که زیاد در کنار او بودم.

عقربه ها ساعت دو نیم را نشان میداد که به همراه مامان و بهار و سروش به سمت محضر رفتیم . اینبار برای اینکه هر دو برای هم محرم شویم. چه لحظه های شاد و شیرینی بود. جمع خودمانی ما رو حضور دو نفر از دوستان نزدیک سروش به نامهای احمد و مجید کامل کرد. دوستان او درست همانند خودش باشخصیت و مهربان بودند. به محش دیدن من به من تبریک گفتند و احمد با خنده در حالی که کاملاً مشخص بود که پسری سرشار از انرژی هست به سروش گفت:


romangram.com | @romangram_com