#بد_خون_پارت_139
گونه مریم را تند تند بوسید. مریم بیچاره همانطور خشکش زده بود. نگار تقریبا جاگر را به زور از رستوران بیرون کرد. محکم به بازویش مشت زد و غرید.
ـ چرا اینجوری ظاهر میشی؟ داری اعصابم رو خرد میکنی، حالا من جواب مریم رو چی بدم؟ نمیگه این آقا مهدی یهو از کجا اومد؟
جاگر خیلی خونسرد به او خیره شده بود، نگاهش را از نگار گرفت و به پشت سر نگار خیره شد. نگار دستش را جلوی صورت جاگر تکان داد.
_ میفهمی دارم چی میگم؟
جاگر با دستش نگار را کنار زد. نگار جیغ آرامی کشید و پایش را محکم به زمین کوبید. جایی که جاگر به آنجا خیره شده بود را دنبال کرد به پسر کوچک و تپلی رسید، مثل اینکه جاگر فکرهای پلیدی در ذهن داشت. به دنبالش دوید. بازویش را کشید.
ـ جاگر فکر اون بچه رو از ذهنت بیرون کن.
جاگر نگاهی به نگار انداخت، نگار متوجه شد که دندانهای نیش جاگر پدیدار شده است. نگار محکم به شانهاش زد
ـ تو دیشب کامل خون یک دختر بالغ رو خوردی، هنوز گرسنهای؟
جاگر ابروی چپش را بالا برد. سرش را نزدیک صورت نگار برد. نگار با دست صورتش را هل داد.
ـ جاگر ما الان توی خیابونیم، لطفا کاری ازت سر نزنه.
جاگر دستش را گرفت.
ـ باید بریم یک جایی.
طبق معمول چند ثانیه بعد در مکان دیگری بودند. نگار به آپارتمان رو به رویش خیره شد. به نظر واحدهایش قیمت نجومی داشتند. آسمان رعد و برقی زد، نگار بازوی جاگر را در دستش فشرد.
ـ من رو آوردی اینجا چه کار؟
جاگر رو به رویش ایستاد و بینیاش را به بینی نگار مالید.
ـ اینجا خونهی جدیدته، خوشت اومد؟
ابروهای نگار بالا پرید. جاگر را از خود دور کرد.
ـ چه کار کردی؟!
romangram.com | @romangram_com