#بد_خون_پارت_136
نگار و جاگر هردو در پارک قدم میزدند، نگار چشمش به دختری افتاد که در حال سیگار کشیدن بود. با دستش به پهلو جاگر زد.
ـ فکر کنم بتونی خون اون رو بخوری.
با دست به آن دختر اشاره کرد. جاگر دستهایش را بهم مالید.
ـ وای خدای من.
بعد هم جاگر و هم آن دختر غیب شدند. نگار ترسیده به دور برش نگاهی کرد. خودش را بین بوتهها پنهان کرد. بعد از ربع ساعت جاگر به سراغش آمد. نگار از جایش بلند شد
ـ چی شد؟ اون تبدیل به یک بد خون میشه؟ جاگر در حالی که داشت خون روی دست هایش را لیس میزد، گفت:
ـ گردنش رو شکوندم.
نگار بهت زده نگاهش کرد.
ـ گردنش رو شکوندی؟! خیلی دردآوره.
جاگر دستش را دور گردن نگار انداخت.
ـ میدونی چند وقته دنیای آدمها رو ندیدم؟ بیشتر از دویست سال.
ـ تو چند سالته؟
جاگر چشمانش را جمع کرد.
ـ فکر کنم بیشتر از چهارصد سال.
ـ خدای من! تو یک مرد جوانی با افکار پیر.
ـ نه دقیقا.
ـ بهتره برگردیم خونه.
جاگر دستش را گرفت و طبق معمول یک ثانیه بعد در خانه بودند. نگار خندید.
ـ امیدوارم بعدا تاکسیهایی شبیه به خونآشام ابداع بشه. من میرم لباسهام رو عوض کنم.
romangram.com | @romangram_com