#بد_خون_پارت_134
نگار لبخندی زد.
ـ بله.
بعد یکم فکر کرد و گفت:
ـ اگه نازنین جون تونست، بهش بگید عصر یه سر بیاد پیش من، تنهام.
مریم خانم سری تکان داد.
ـ چشم دخترم، با اجازه.
صدای بسته شدن در بدترین صدایی بود که توی عمرش شنیده بود.
شب را با نازنین گذرانده بود و حالا روی مبل نشسته بود و میگریست. صدای سوت کسی از جا پراندش. برگشت و با چهرهی جاگر روبرو شد.
- وای خدا قلبم! سکته کردم.
با دستش صورت اشکیاش را پاک کرد. جاگر خودش را روی مبل پرت کرد.
ـ دختر انسان باز داره از چشمات آب میآد.
نگار با حرص گفت:
ـ اینها آب نیست، بهشون میگن اشک، گریه.
از پله ها بالا رفت. جاگر هم به دنبالش روانه شد.
ـ میخوای اتاقت رو نشونم بدی؟
نگار دستی توی موهایش کشید.
ـ معمولا این کار رو نمیکنم. چرا اینجا اومدی؟
جاگر دستانش را دور کمرش حلقه کرد.
ـ خب اومدم تو رو ببینم.
romangram.com | @romangram_com