#بد_خون_پارت_130
نگار دلش میخواست بقیه داستان را بداند.
ـ بعدش چه کار کردی؟
ـ گردنش رو شکوندم، هیچ وقت جفت یک بدخون نمیشم.
نگار من منی کرد.
ـ بار سلطتنتی کجاست؟
ـ تو نمیتونی بری اونجا.
ـ من نمیخوام اونجا برم، میخوام بدونم چه شکلیه؟
سارا با بیخیالی تکهی آخر ماهیاش را به دهان برد.
ـ یک سری بچه سلطنتی بیخود بدخون توی بار جمع میشن، خون میخورن و همدیگه رو مسخره میکنن.
ابروهای نگار بالا پرید.
ـ جاگر، سلطنتیه؟
ـ خب اون فعلا جای پدرم ایستاده.
ـ اونا زندهان؟
ایزابلا چشمانش را چرخاند.
ـ پدرم و مادرم برای زندگی به رومانی مهاجرت کردن؛ ولی پدرم به طور رسمی اعلام نکرده که جاگر جانیشنش باشه.
ـ خب تو چرا اینجا هستی؟
ایزابلا تای ابروی چپش را بالا برد
ـ برای کنترل کردن جاگر، اون یک بدخونه، بدخونها زیادی سر به زیر نیستن.
نگار فقط سرش را تکان داد.
romangram.com | @romangram_com