#بد_خون_پارت_118

ـ دستم درد می‌کنه.

دختر پوفی عصبی کرد.

ـ اوه خدای من.

دستش را به دهان گرفت که دل نگار زیر و رو شد. دست درد ناک نگار را به طرف خود کشید که نگار جیغ کشید. چند قطره از خون دستش را روی زخم نگار ریخت. دردش از بین رفت؛ ولی زخمش نه.

ـ هی من ایزابلا هستم، خواهر جاگر.

دست نگار را کشید.

ـ بهتره بلند شی انتخاب شده، خبری از ناپلیون نیست.

نگار فقط روی تخت نشست؛ ولی از جایش بلند نشد. ایزابلا متعجب نگاهی به نگار انداخت که داشت، گریه می‌کرد.

ـ چرا داری گریه می‌کنی؟!

نگار فین فینی کرد.

ـ من می‌ترسم.

ـ وای دختر، تو نمی‌دونی چه موهبتی نصیبت شده... تو قراره از این به بعد به جاگر خون بدی، می‌دونی که چه کار بزرگی رو به عهده داری؟!

ـ اون وقت من از بی خونی می‌میرم.

ایزابلا نگاه وحشتناکی به نگار انداخت.

ـ هی تو باید بلند شی.

دست نگار را گرفت و از روی تخت بلندش کرد.

ـ باید با چند نفر آشنا بشی.

نگار را از اتاق بیرون برد. او را وسط راهرو پرت کرد.

ـ خب این هم انتخاب شده.

romangram.com | @romangram_com