#بد_خون_پارت_113
ـ چرا اومدی دنبال من؟!
ـ دیشب کار خیلی بزرگی رو انجام دادی، جاگر میخواد تو رو ببینه.
ـ من کار بزرگی انجام ندادم، اون اتفاقی بود... من نزدیک به بدخونها نمیشم.
مرد سیاه پوست جلوتر آمد.
ـ الان نزدیک یکیشون ایستادی.
نگار دستش را روی دهانش گذاشت.
ـ اوه خدای من.
مرد سیاه پوست دست نگار را کشید و ثانیهای بعد نگار در مکان دیگر بود. به اطرافش نگاه کرد، این مکان سلطنتیتر از عمارت خونآشامها بود. به طرف در رفت و در زد.
ـ هی قاتل کلوپاترا تو هنوز اینجایی؟
ولی کسی حرفی نزد. نگار با مشت و لگد به جان در افتاد. ولی کسی در را باز نکرد. صدای پای کسی از پشت سر حواسش را جمع کرد. به پشت سرش برگشت، همان مرد جوان با چشمای سبز روشنش به نگار خیره شده بود. مرد جوان نفس عمیقی کشید و آب دهانش را قورت داد:
ـ خدای من یک انسان.
و با حض خاصی به نگار خیره شد. نگار حس میکرد. دارد با نگاهش خونش را میمکد. نگار به حرف آمد.
ـ ام، فکر میکنم اشتباه شده، من شما رو زنده نکردم...
مرد جوان یا همان جاگر حرفش را قطع کرد.
ـ هیس، حرف نزن.
لیوانی حاوی خون را به لبهایش نزدیک کرد. نگار خیالش از بابت اینکه کارش ندارد، راحت شد. جاگر به طرف نگار آمد و سرش را روی گردن نگار خم کرد، نگار هم کمرش را به عقب خم کرد. جاگر نگاهی وحشتناک به نگار انداخت و بینیاش را روی گردن نگار گذاشت.
ـ میدونی چند سال بود که بوی خون یک دختر جوان رو از نزدیک نشنیده بودم؟
نگار به گریه افتاده بود.
romangram.com | @romangram_com