#بد_خون_پارت_109
ـ خب تو چطور تبدیل به یک خونآشام شدی؟
سارا پوفی کرد.
ـ کاش هیچ وقت نمیشدم، اون به من گفت و من قبول کردم.
ـ چرا قبول کردی؟
ـ ببین خونآشام بودن خیلی هیجان انگیزه؛ ولی اگه شوهری مثل الکس نداشته باشی.
کوروس از پلهها پایین آمد، سارا عصبی گفت:
ـ میشه بپرسم کجایی؟ الکس رفت.
کوروس ابروهایش را بالا برد.
ـ اولین باره که اینقدر عصبی میبینمت سارا!
ـ بهتره زودتر بری.
کوروس به طرف نگار آمد و گونهاش را بوسید. سارا جیغ زد:
ـ کوروس یکم حیا داشته باش، اون هنوز زنت نشده.
مانی که از جیغ مادرش ترسیده بود، سرپا ایستاد. کوروس هم بیرون رفت. نگار نگاهی به بیرون انداخت نه مثل اینکه اینجا هم روز داشت؛ ولی خورشید معلوم نبود. سارا دستش را روی پیشانیاش گذاشت و چند بار دستش را روی پیشانیاش کشید. از جایش بلند شد.
ـ مانی، عزیزم باید امروز رو پیش رزالین بمونی.
مانی یکهو جلوی پای مادرش سبز شد.
ـ منم میخوام بیام؟
سارا اخم وحشتناکی کرد.
ـدوست داری شب رو تنها توی تابوتت بخوابی؟
romangram.com | @romangram_com