#بچه_مثبت_پارت_316
نزدیکای ساعت پنج بود و پدر جون و مادرجون قصد رفتن کردن که آرشام بلند گفت:
- همگی توجه کنید، من و ملیسا پنج شنبه ی هفته ی دیگه از ایران می ریم.
یعنی من کشته مرده ی این هماهنگی آرشام با خودم بودم! الاغ حتی زودتر بهم نگفته بود، چه برسه که واسه رفتن مشورت کنه. همه ساکت نگاهش کردن، ولی نگاه من پر از خشم بود. یه ترسی تو وجودم وول می خورد، اون جا هیچ حامیی نداشتم. حرفی نزدم، چون در اون صورت فقط خودم رو سبک می کردم. من به عنوان کالای ده میلیاردی حق تصمیم گیری نداشتم. سوار ماشین که شدیم انگار تازه یادش اومد که منم این وسط آدمم.
- ملیسا، نظرت راجع به زندگی تو نروژ چیه؟
با حرص گفتم:
- چه فرقی می کنه نظر من چی باشه؟ مهم نظر خودته.
با سر خوشی روی فرمون ضرب گرفت و گفت:
- بالاخره ما یه حرف حساب از دهان مبارکتون شنیدیم.
زیر لب زمزمه کردم:
- لعنت بهت!
خندید و گفت:
- فحش یواشکی نداشتیم.
- نه بابا؟
- آره مامان خانوم. وای ملیسا، بچه هامون خیلی ناز می شن، نه؟
وای خدا فکر این جاش رو نکرده بودم، بچه؟!
- چی شد، ساکت شدی؟ نکنه داری تو ذهنت شبیه سازی می کنی؟
- عمرا!
- دوباره که بد اخلاق شدی!
romangram.com | @romangram_com