#بچه_مثبت_پارت_256


نالیدم:

- می دونم.

- پس چرا این طوری می کنی؟

- می خوام بمیرم.

- ملیسا دختری که به خاطر باباش از خودش می گذره نباید انقدر ضعیف باشه.

- من شکستم، من داغون شدم، از آدمی هم که داغون و شکسته س توقع قوی بودن نباید داشت.

- من نمی دونم بین تو و آرشام چه اتفاقی افتاده که تو حتی حاضر نیستی فرصت ثابت کردنش رو بهش بدی.

- آقای بهادری موضوع دل خودمه.

انگار تا ته خط رو رفت، چون آروم گفت:

- حدس می زدم.

نگاهش رو تو چشمام دوخت و گفت:

- آرشام تنها پسرمه، دوست نداشتم این طوری ازدواج کنه، اما نظر خودش همیشه واسم شرط بود. گفت می خوادت، گفت حاضره واسه به دست آوردنت هر کاری بکنه، گفت ده میلیارد فدای یه تار موت، اون وقت بود که من پیش خودم حس کردم چقدر تو خوشبختی. همش نباید با دلمون راه بیایم، گاهیم باید اون با ما راه بیاد، الان وقت راه اومدن دل توئه. من پشتتم، درسته، روی کمک من همه جوره حساب کن، اما فقط ازت می خوام به پسرم فرصت بدی، اون واقعا دوستت داره.

حرفی نزدم، فقط سرم رو تکون دادم. از اتاق خارج شد و گلی رو صدا زد. گلی با غذا وارد اتاق شد و من با احساس دلتنگی برای متین دوتا لقمه به زور خوردم.

"با حس عجیبی، با حال غریبی، دلم تنگته

پر از عشق و عادت، بدون حسادت، دلم تنگته

گله بی گلایه، بدون کنایه، دلم تنگته

پر از فکر رنگی، یه جور قشنگی، دلم تنگته

تو جایی که هیشکی واسه هیشکی نیست و همه دل پریشن


romangram.com | @romangram_com