#بچه_مثبت_پارت_241
- ملیسا معنی این حرفات چیه؟ فردا ساعت ده چه خبره؟
گفتم، همه چیز رو گفتم، از آرشام و تنفرم نسبت بهش، تا قضیه ی فردا صبح. مائده انقدر گریه کرد که چشمای معصومش اندازه دوتا توپ تنیس باد کرده بود. نمی دونست چی بگه، این رو از سردرگمیش فهمیدم. اونم گیج شده بود. زمزمه کرد:
- چرا یهو همه چیز به هم ریخت؟
***
تا خود صبح حتی یه ثانیه هم نخوابیدم. ساعت هشت صبح رفتم کلانتری دنبال بابا. مائده هم همراهم اومد. بهروز و یلدا هم بعد از تماس بهروز با من و اطلاع از برنامه ساعت ده، قرار شد بیان دم در محضر. وکیل آرشام زودتر از ما اون جا بود و کارای آزادی بابا و گذاشتن سند رو انجام داده بود.
بابا که آزاد شد سریع پرسید:
- سند از کجا آوردی؟
با لحنی که هر ثانیه ممکن بود بغض تو گلوم بترکه جواب دادم:
- مال آرشامه.
آه بابا نشون داد که تا ته خط رو رفته.
- نمی خوام که تو ...
وسط حرفش پریدم و نالیدم:
- می دونم بابا؛ ولی خودم می خوام باهاش ازدواج کنم. شما برید دنبال مامان و بیاید محضر خیابون ...
- نمی دونم. من راضیم برم زندان.
این بار پر حرص گفتم:
- بابا بسه تو رو بخدا. من به حد کافی داغونم، شما با این حرفاتون بدترش نکنید. همیشه که نباید همه چیز اون جور که دوست داریم پیش بره، گاهی جریانات برعکس خواسته هامونه، اما من آمادم که تا با ساز دنیا برقصم.
- ملیسا چقدر بزرگ شدی.
بابا گریه کرد. بغلم کرد و محکم به خودش فشارم داد. حس گوسفندی رو داشتم که می خواستن اون رو تو قتل گاه ببرن. با هر ثانیه ای که به ساعت ده نزدیک تر می شد، این حس هم در من قوی تر می شد. یه جورایی انگار دنیا داشت به آخر می رسید.
romangram.com | @romangram_com