#بچه_مثبت_پارت_182


- کتی جون پس قضیه کوروش و خواستگاریش چی میشه؟

- الان مهم برام مائده س.

بیچاره کوروش با دیدن گل و شیرینی چه ذوقی کرد؛ ولی وقتی کتی بهش گفت این دفعه تنها می ره دیدن مائده، مثل بادکنک خالی شد.





***





مائده داشت تو بغل خاله ی تازه پیدا شدش اشک می ریخت و من به بازی عجیب روزگار فکر می کردم. هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که کوروش عاشق دختری مثل مائده شه و از همه ی اینا گذشته، مائده دخترخالش از آب دربیاد. من که کاملا گیج شدم! با اومدن پدر مائده گریه هاشون تموم شد. کتی کم مونده بود تو بغل پدر مائده هم یه دل سیر گریه کنه که من برای جلوگیری از این کار شونه هاش رو سفت گرفتم و به بهونه دلداری دادن کنترلش کردم. کتی خانم تموم ماجرا به استثنای عشق و عاشقی کوروش رو گفت و بیچاره کوروش که فکر می کرد همه چیز درست شده، چون دقیقا وقتی با کتی خانم از خونه مائده خارج شدیم و سوار ماشین من شد تا برسونمش ازش پرسیدم:

- خوب کتی خانم انشاا... عروسی کوروش و مائده جون.

و اون با لحن سردی گفت:

- عمرا، مائده خیلی خوبه حیفه، واسه کوروش خیلی زیاده. نمی خوام مثل خودم بدبخت بشه، چون کوروشم یکی لنگه باباشه.

"جونم؟ چی شد؟ مگه آقای ملکی چش بود؟ یه پولدار خانواده دوست، اولین چیزی بود که با آوردن اسمش تو ذهن آدم نقش می بست."

وقتی تعجب منو دید گفت:

- مریم خوب شناختش، برای همینم گفت یه موی گندیده ی اون مجروح جنگی به قول بابا پاپتی رو با صد تا آدم پولدار مثل ملکی عوض نمی کنه.

- کتی خانم چرا دوباره گریه می کنید؟

- مریم فهمید و من نفهمیدم، اون پی به ذات کثیف ملکی برد؛ یه پسر خودخواه و مغرور و دخترباز!

"اوه اوه موضوع ناموسی شد خب!" حرفی نزدم؛ اما اون انگار تازه در درد و دلش باز شد.


romangram.com | @romangram_com