#بچه_مثبت_پارت_171

مامان رو فرستادم تو و خودم هم پشت سرش وارد شدم.

- آرشام کو؟

- تو سالنه، گفت مهمون مهمی داره.

به سمت سالن که صدای موسیقی از اون جا می اومد رفتیم و ... . اوه اوه، قیافه ی مامان دیدن داشت. انگار فیلم مثبت هیجده می دیدم. آرشام با بالاتنه ی لخت روی کاناپه دراز کشیده بود و ناناز هم با اون تاپ دکلته ی قرمز جیغش و اون دامن کوتاهش، روش خوابیده بود، لامصب چه لبی هم می گرفت!

مامان به خودش اومد و همچین داد زد "این جا چه خبره؟" که من از ترس تو شلوارم جیش کردم. آرشام بیچاره ناناز رو هل داد اون طرف و با تعجب به ما نگاه کرد. حالا نوبت من بود.

- پس مهمون مخصوصت ایشون بودن؟ خیلی پستی آرشام! من ... من احمقم که تازه داشتم عاشقت می شدم. تو با احساسات من بازی کردی، هیچ وقت نمی بخشمت.

آرشام با بهت نگاهم می کرد. یه چشمک و یه بوس نامحسوس براش فرستادم و در حالی که سعی می کردم نیشم رو ببندم، رو به مامان گفتم:

- من تو ماشینم.

و الکی دستم رو گذاشتم روی صورتم و ادای گریه کردن درآوردم و به سمت در خروجی دویدم. سریع پریدم تو ماشین و پیازی که تو داشبرد بود رو قاچ کردم و گرفتم جلوی چشمم و بعدم از پنجره پرت کردم بیرون. ناناز که با یه بای بای سریع جیم زد و مامان هم با خشم اومد تو ماشین و در بیچارش رو همچین محکم بست که راست راستی اشکم برای ماشینم دراومد.

- پسره ی آشغال، حالیت می کنم با کی طرفی. تو هم این طوری به خاطر اون آشغال گریه نکن. خوبه قبل از عقد شناختمش. پدر اون مهلقا رو درمیارم.

"آخ جون!"

- مامان ... من ... من دوستش دارم.

- تو غلط کردی.

- اما ...

- اما و اگه نداره. تو خامی نمی فهمی این آدم ...

گوشیم زنگ خورد، آتوسا بود.

- بله؟

- تموم شد؟

- آره.

romangram.com | @romangram_com