#بچه_مثبت_پارت_169
پوفی کشید و من ادامه دادم:
- زنگ نزدم که نازت رو بکشم، زنگ زدم چون فکر کردم واقعا آرشام رو دوست داری، بیشتر از من.
- خب حالا، چرا عصبانی می شی؟ اگه دوستش نداشتم که انقدر جلوی هر کسی خودم رو خار و خفیف نمی کردم.
- ببین آتوسا خانوم، من از آرشام متنفرم. خودشم می دونه، اما من نمی دونم چرا دست از سرم برنمی داره.
- واقعا؟
- پس چی فکر کردی؟ زنگ زدم دور هم دو تا جوک بگیم و بخندیم؟
- خب اگه این طوریه، پیشنهاد ازدواجش رو رد کن.
- فقط منتظر بودم تو بگی. معلومه رد می کنم، اما می خوام کلا شرش از سرم کم بشه.
- چرا؟
- چرا چی؟
- چرا آرشام رو نمی خوای؟ اون که ...
- پای یکی دیگه در میونه.
با خنده گفت:
- واقعا؟
- نه، همین طوری.
از لحن جدیم نیشش رو بست و گفت:
- حالا چی کار کنیم؟
- خب باید یه کاری کنم از چشم مامانم بیفته.
- چطوری؟
romangram.com | @romangram_com