#با_بهار_پارت_89
گفت : دلم برات تنگ شده بود کتاب ها را روی سینه می فشردم ولی همچنان ساکت بودم .ادامه داد :اینجا و این وقت شب جای مناسبی برای حرف زدن نیست اگه فردا مادربزرگت خونه نبود تلفنی باهات حرف میزنم باشه ؟
لحظه ای چشم به او دوختم و گفتم : با من ؟! تلفنی ؟! ولی ...
گفت : آره آنقدر گیج بازی در نیار من بیشتر از تودلم شور مادربزرگت رو می زنه الان اومدم فقط چندلحظه ببینمت وبرم . او راست می گفت . به راستی گیج شده بودم موهایم را به پشت گوشم زدم و گفتم من که هیچ متوجه حرفای شما نمی شم . گفت : مگه فرمول ریاضی میگم که موجه نمی شی ؟ گفتم دلم برات تنگ شده بود اومدم ببینمت همین حالا فهمیدی ؟
جوابی ندادم همان طور گیج و گنگ نگاهش می کردم . به کل وجود مادربزرگ و خطر احتمالی بیدار شدن او را از یاد برده بودم ادامه داد: ممکنه یکی ما رو تو این وضعیت ببینه . خوب نیست . پنجره روببند. فردا باهات حرف می زنم .
هنوز ایستاده و آن ها رانگاه میکردم مریم دستی برایم تکان داد و رفتند همه چیز به قدری سریع رخ داده بودکه حتی فرصت نکرده بودم به لرزش دست ها و تپش بی امان قلبم توجه کنم . تازه بعد از رفتن آن ها بودکه کتاب ها از دستم بر روی زمین افتاد . پنجره را بستم و روی بسترم ولو شدم . دست هایم را زیر سرم گذاشتم و طاقبازچشم به تاریکی دوختم تنها چیزی که میدیدم چهره ی زیبا و مردانه ی او بودبا چشم هایی که به مهربانی نسیم می مانست . او آمده بودکه فقط چند لحظه مرا ببیند و برود . او دلش برایم تنگ شده بود . باورش برایم سخت بود اگر علی می فهمید چه عکس العملی نشان میداد ؟اگر مادربزرگ بو می بردچه میگفت ؟
روز بعد همه ی حواسم به مادربزرگ بود که آیا قصد رفتن به جایی را دارد یا نه ! ولی او حرفی از رفتن نمی زد و به نظر نمی رسید برنامه ای داشته باشد . عصر باغچه را آب داد و بعد روی صندلی در حیاط نشست و از من خواست برایش یک لیوان شربت خاکشیر ببرم . لیوان را به دستش دادم و در اتاقم به زیر و رو کردن کتاب سهراب مشغول شدم . تصمیم داشتم چنانچه مادر بزرگ مثل هفته ی پیش به خانه ی عمه رفت از زیور دعوت کنم همراه مریم شب را در خانه ی ماباشد . نه اینکه بخواهم آمدنش را از مادربزرگ مخفی کنم . قدر مسلم بعد که بر می گشت موضوع را به او می گفتم و آمدنش را اتفاقی توجیه میکردم . دیگر از رفتن او نا امید شده بودم . گاهی از پنجره به حیاط رو به رو نگاهی می انداختم . آقای تشکری در حیاط به باغچه ی مورد علاقه اش میرسید .همن تی شرت ### رنگی را که مریم به او هدیه داده بود بر تن داشت ولی از محمود خبری نبود . حواسم برای خواندن کتاب جمع و جور نمی شد میل های بافتنی را دردست گرفتم تا خودم را سرگرم کنم باشنیدن صدای زنگ در از جاپریدم . مریم بود با بسته ای در دستش آهسته سراغ مادربزرگ را گرفت . بااشاره ی چشم به او فهماندم که در خانه است و از همان جا با صدای بلند گفتم : کسی نیست مامان عفت . مریمه .
مریم از همان جا با او سلام و احوالپرسی کرد و به اتاق من رفتیم توی اتاق دست ها رابه کمر زد و گفت : دستت درد نکنه عجب عزت و احترامی ! حالا دیگه من کسی نیستم هان ؟
روی زمین نشستم و گفتم : حوصله داری ها! بگیر بشین . صدایش را آهسته کرد و گفت : این مادربزرگت خیال نداره بذاره ما یه شب نفس راحت بکشیم ؟
romangram.com | @romangram_com