#با_بهار_پارت_80


محمودلحظه ای به مریم و سپس به من نگریست و آذر بالوندی خاصی گفت : کوچولو توازکی اینقدر زبون درازوبامزه شدی ؟

مریم گفت : از همون موقعی که زبون شما انقدر کوتاه شده که مجبورین در گوشی حرف بزنین .

با اینکه قضیه به من مربوط نمی شد از جواب های مریم حسابی دلم خنک شد . از دست محمود هم کفری بودم و سعی کردم دیگر توجهی به آن ها نکنم . حتی زمانی که محمود لیوانی پر از نوشابه رابه دست آذر داد یا وقتی کاسه ی سالاد را مقابلش گرفت تا او سالاد بردارد خودم را با حرف زدن با مریم مشغول کردم .

بعد از جمع کردم میز زهرا خانم برنامه ی کیک و خاموش کردن شمع را ترتیب دادآقای تشکری پنجاه و سه ساله شده بود. بعد از آن هر کس او را می بوسید و هدیه اش را تقدیم میکرد هدیه ی مریم به او یک تی شرت ساده بود و هدیه ی من یک جفت دمپایی مخصوص روی فرش .آقای تشکری سرم رابوسید و دمپایی ها را به پایش کرد . بعد از تقسیم کیک من و زیور در حین خوردن آن کنار میز ایستادیم . گفت : شنیدم خیلی درس خونی .

گفتم : کار دیگه ای غیر از درس خوندن ندارم . پس بایدهمین یک کار و خوب انجام بدم !

پرسید : تصمیم داری چه رشته ای انتخاب کنی ؟

گفتم : رشته ی طبیعی . البته ریاضیم هم خوبه ولی طبیعی رو دوست دارم تو چه میخونی ؟


romangram.com | @romangram_com