#با_بهار_پارت_59

دیگر لذت اولیه را از پریدن نمی بردم. نیمی از حواسم به خانه ی مریم بود که محمود در آن گم شده بود. می خواستم او هم بیاید تا بفهمم از روی آتش می پرد یا نه ، ولی خبری از او نبود. در حین پریدن ، صدای فریاد مریم را شنیدم که گفت : (( محمود ، بیا . بیا تو هم بپر. الآن آتیش تموم می شه!))

بدون اینکه بایستم ، نگاهم به آن سمت چرخید. کنار مادرش ایستاده و به منظره ی آتش و پریدن دیگران از روی آن نگاه می کرد. اما برای آمدن حرکتی نکرد.

ناگهان احستس پشیمانی کردم و از ذهنم گذشت نکند خیال کند که دختر جلف و سبکسری هستم؟ نکند مرا بچه بینگارد یا تصور کند حرکاتم زیبنده ی دختری به سن و سال من نیست ؟ ولی مریم درست اعمال مرا انجام می داد. اگر چنین تصوری داشت بی شک به او اعتراض می کرد. اما فقط ایستاده بود و تماشا می کرد. دیگر هیجانم فرو نشسته و ادامه ی این کار برایم لطفی نداشت. آهسته کنار آمدم و مقابل در خانه ایستادم.

جای علی را به شدت خالی می دیدم. از وقتی رفته بود ، جیب داخل کیفم که مخصوص نگهداری پول بود ، بیشتر اوقات خالی می ماند و فقط گاهی مادربزرگ پول جزئی ، تنها به اندازه ی خرید یک خودکر یا دفتر ، به من می داد و من همه را جمع می کردم تا صرف پست کردن نامه برای علی کنم. کاش مادربزرگ درک می کرد دختری به سن و سال من احتیاجات زیادی دارد و نیازمند پول بیشتری است.

از این نظر مریم وضعش از من بهتر بود. او پول توجیبی اش را هفتگی از پدرش می گرفت و همیشه اگر چیزی برای خوردن در مدرسه می خرید ، هر دو باهم می خوردیم. مریم به راستی دختر خوش قلبی بود و جای خواهری دلسوز را بریام پر می کرد. من هم در عوض گاهی که تنبلی می کرد ، تکالیفش را برایش انجام می دادم و به وضع دفترچه ها و کتاب هایش می رسیدم.

با این حال نتیجه ی نمرات و کارنامه اش بد نبود. البته مانند کارنامه ی من درخشان و چشمگیر نبود ، ولی حداقل نمراتش بالاتر از حد قبولی بود. دیده بودم گاهی محمود از دستش کلافه می شد و با حرص می گفت : (( با این نمره ها فکر دانشگاه رفتن رو از کله ات بیرون کن.)) سپس رو به مادرش می کرد و می گفت : (( این ته تغاریت هیچی نمی شه. بهتره براش فکر جهاز باشی.))

مریم همه را به شوخی می گرفت و به قول معروف ، زیر سیبیلی در می کرد. وقتی کوچک تر بودیم ، در این قبیل جلو می دویدم و می پرسیدم : (( من چی؟ من می تونم برم دانشگاه؟))

انگار خیال می کردم محمود رئیس تمام دانشگاه های عالم است و هر چه او بگوید و بخواهد ، همان می شود . محمود با دو انگشت بینی ام را می کشید و می گفت : (( تو حتما یه خانم دکتر معروف می شی.اینو تو چشمات می خونم !))

romangram.com | @romangram_com