#با_بهار_پارت_57
بعد از رفتن علی تا سه روز مانده به سال نو ، محمود را ندیدم. غیر از همان شب از پشت پنجره که به آن هم چندان مطمئن نبودم. سه روز مانده به سال نو که شب چهارشنبه سوری بود ، عمو جلیل مادر بزرگ را به خانه ی خودشان برد تا آخر شب او را برگرداند. هنوز هم وقتی مادربزرگ در خانه نبود ، دستگاه تلفن را در کمدش می گذاشت و درش را قفل می کرد.
حالا دیگر من و مریم هر کدام سیزده ساله بودیم ، ولی رشد من بیشتر و سریع تر از مریم بود. هنوز غروب نشده ، جار و جنجالی در کوچه بر پا بود. از پشت پنجره به بیرون نگاه کردم. بچه ها و سر و صدایشان کوچه را پر کرده بود.
همه در تهیه و تدارک مراسم چهارشنبه سوری بودند. مریم در کنارم ایستاد و هر دو شاهد جریانات کوچه بودیم و ذوق می کردیم. گاهی نگاهم به پنجره ی اتاق محمود می افتاد که خاموش بود.
دوست نداشتم هیچ وقت آن پنجره را بسته و تاریک ببینم. دلم می گرفت. هنوز همان جا ایستاده بودیم و با هم کشمکش رفتن و نرفتن به کوچه را داشتیم که ضربه ای به پنجره خورد. زهرا خانم بود که از ما می خواست برای پریدن از روی آتش به کوچه برویم و به او بپیوندیم.
نگاهی به هم کردیم و خندیدیم. دقایقی بعد در کوچه در کنار زهرا خانم ایستاده بودیم و به منظره ی آتش زدن بوته های خار نگاه می کردیم.
در عرض چند لحظه بعد ، به هر طرف نظر می انداختیم ، شعله های آتش بود که زبانه می کشید و سر و صدا و قیل و قال بچه ها و جوان ها که مشتاقانه از روی آتش می پریدند.
مریم دستم را کشید و ماهم در صف افرادی قرار گرفتیم که از روی بوته های آتش می پریدند.
مریم جلوی من بود و زهرا خانم پشت سرم. فاصله ی بوته ها زیاد نبود ولی تعداد آن ها به هفده هجده گله می رسید ، زهرا خانم بعد از اینکه از روی سه چهار بوته پرید ، کنار رفت. هیجان پریدن از روی آتش ، داغی شعله ها و سر و صدای بچه ها ، شوری در من ایجاد کرده بود که از ته دل می خندیدم.
romangram.com | @romangram_com