#با_بهار_پارت_129
گفتم : به امید اون روز .
فصل نهم
روزهای بعد به سرعت سپری شد و با شروع فصل پاییز عازم مدرسه شدیم . نخستین روز را هرگز فراموش می کنم از در که بیرون آمدم مریم و احمد هم جلوی در آماده ی رفتن بودند . زهرا خانم هرسه ی ما را از زیر قرآن رد کرد . من و مریم کلاس نهم را شروع میکردیم و احمد سال آخر دبیرستان بود . یعنی دیپلم میگرفت و با فشاری که محمود به او می آورد برای امتحان کنکور هم درس می خواند .
روزهای اول پاییز همراه با بارش باران های سیل آسا بود . که گاهی غافلگیرمان میکرد . درهمان روزها مریم برایم خبر می آورد که آذر به شدت به تقلا افتاده است تاشاید قبل از رفتن محمود طوق اسارت را به گردنش بیندازدحتی خانم و اقای تشکری هم در این مورد به او فشار زیادی می آوردند ولی محمود زیر بار نمیرفت من اتومبیل پدر آذر را میشناختم و در این اواخر دوبار آن را دیده بودم که مقابل خانه ی مریم پارک بود . یک بار تا زمانی که بیدار بودم اتومبیل همان جا بودو این یعنی که آذر با خانواده اش در منزل آقای تشکری بود ولی بار دیگر عاقبت موفق شدم از پشت پنجره ی تاریک شاهد رفتن آن ها باشم . اگر آذر میفهمید کسی که محمود را از او دزدیده هم اکنون در چند قدمی ایش ایستاده است و او را نظاره میکند شاید حاضر میشد خرخرهی مرا هم بجود . اما مطمئن بودم او کاری از پیش نمیبرد و تیرش به سنگ میخورد . ماه مهر که تمام شد زمزمه ی رفتن محمود هم قوت گرفت . گرچه در ظاره آرام و بی اعتنا بودم از درون می سوختم و زار میزدم . شب ها در تنهایی اشک می ریختم و دعا میکردم . یک شب مادربزرگ هنگام صرف شام به من خیره شد و گفت : بهاره چرا پای چشمات گود نشسته ؟ مریضی ؟
گفتم : نه مامان عفت . من حالم خوبه شاید خوابم کم شده باشه . گفت : شایدم غصه ی دوری علی رو میخوری هان؟
هوا کم و بیش خنک شده بود . محمود برای روز ملاقات بی تابی می کرد. من هم حال او را داشتم و برای گذران ساعتی با او لحظه شماری میکردم . امافرصت مناسب پیش نمی آمد.در تمام طول این چند هفته تنها توانسته بودیم چندبار تلفنی با هم حرف بزنیم هر بار که صحبت از رفتن او پیش می آمد صدای گریه هایم بلند میشد و به همین دلیل هر دو با هم قرار گذاشتیم تازمان رفتن او هیچ حرفی از جدایی نزنیم . فقط دو هفته ی دیگر تا رفتن او وقت باقی بود و من دراعماق وجودم احساس خلاء میکردم . هیچ هدفی نداشتم . ناامید ودلشکسته بودم . حتی دیدار با محمود را هم بیهوده و بی اساس می پنداشتم . چهار سال زمان کمی نبود به مدت چهار سال به جایی می رفت که دسترسی به او درواقع نه برای من که حتی برای نزدیک ترین کسانش هم غیر ممکن به نظر می رسید . سوال های مریم را اغلب بی جواب می گذاشتم و در حالی که چشم به او داشتم حرف هایش را نمی شنیدم . ناامیدی و یاس تا اعماق وجودم ریشه دوانده بود . شب ها گاهی حتی زودتر از مادربزرگ به رختخواب می رفتم و ساعت هابدون اینکه پلک برهم بگذارم از این دنده به آن دنده میشدم .همین دو شب قبل بود که تقه هایی راکهبه شیشه ی پنجره ی اتاقم بی جواب گذاشتم ودر عوض بی صدااشک ریختم . اغلب احساس می کردم اشک در همین نزدیکی یعنی در پس چشمانم منتظر چکیدن است و من با شنیدن هر کلمه و حرفی که مربوط به محمود بود صورتم را خیس از اشک می یافتم . مادربزرگ راست می گفت زیر چشم هایم حلقه ای کبود رنگ به چشم می خورد یک روز صبح زهرا خانم با دیدن قیافه ام حیرت زده پرسید : بهاره نکنه مریض باشی مادر؟ چی شده ؟... چرا اینقدر لاغر شدی ؟
با لبخند گفتم : گمان میکنم خوابم کم شده ؟
پرسید : علت کم خوابیت چیه عزیزم ؟
romangram.com | @romangram_com