#با_بهار_پارت_125

گفتم : اشتباه شما در همینه .دیدن مانتیجه اش این که دلبستگی مون به هم بیشتر می شه و بعد جدایی برامون سخت تره.

گفت : اشتباه تو هم در همینه هیچ کس از فردا که نه حتی از لحظه ی بعدش هم خبر نداره ما نباید از حالا همه چی رو به خودمون حروم کنیم چون مدتی بعد باید از هم جدا بشیم .

گفتم : حتی اگه حرف شما درست باشه من نمی تونم به مادربزرگ دروغ بگم یعنی در واقع نمی دونم چی باید بهش بگم و چه بهانه ای بیارم .

گفت : می خوای اصلا خودم بیام اجازه ت رو ازش بگیرم ؟ صدای خنده ام بلند شد و محمود ادامه داد : بهار تو همیشه پشت پلک چشمامی همین که چشمام رو می بندم ظاهر می شی .

گفتم : خیال نمی کنین برای امشب کافی باشه ؟

گفت : خسته شدی یا خوابت میاد ؟

گفتم : نه هیچ کدوم ولی دفعه قبل که مادربزرگ پرسید با کی حرف میزدی گفتم صدای تلویزیون بود . می ترسم بیدار بشه و بفهمه با تلفن حرف می زنم نمی خوام بهم شک کنه .

گفت : بهار عزیزم . در سکوت لبخندزدم . ادامه داد : تو نمی خوای چیزی بگی ؟

romangram.com | @romangram_com