#با_بهار_پارت_114


گفتم چشم رواندازش را مرتب کردم وقتی می خواستم از اتاقش خارج شوم آهسته دو شاخ ی تلفن رااز پریز کشیدم در اتاق را بستم رفتم از پنجره ی اتاق خودم به حیاط روبه رو نگاه کردم . با اینکه مهتابی توی ایوان روشن بود کسی را ندیدم .

روی زمین نشستم و بسته ی محمود را باز کردم خیال می کردم بازهم چند کتاب است که با کاغذ کادویی بسته بندی اش کرده است ولی اشتباه می کردم یک تی شرت صورتی رنگ به اضافه ی یک شلوار جین را داخل جعبه ای مقوایی جاسازی کرده بود حیرت زده آن ها را باز کردم و با خوشحای هر دو را به سینه فشردم . انگار از آن ها بوی محمود را استشمام میکردم تی شرت را روی صورتم چسباندم و بوسیدمش شاید از همان لحظه بود که متوجه شدم تا چه حد به رنگ صورتی علاقه مندم . تی شرت را مقابلم گرفتم و در برابر آیینه ی کوچک اتاقم ایستادم . نمیفهمیدم قشنگ است یا نه . رنگش به صورتم می آید یا نه . هر چه بود برایم زیباترین و قیمتی ترین هدیه ی روی زمین بود . هردو رادر بغلم گرفتم و مقابل پنجره ایستادم هر چند که او را نمی دیدم وجودش را محبت و عشقش را احساس میکردم کاش می توانستم و جراتش را داشتم تا با الفاظی که می دانستم و می خواستم از او و کارش تشکر می کردم ولی خودم هم به خوبی میدانستم که هرگز جسارت این کار را ندارم شیرینی این هدیه بیشتر از چند لحظه در کام جانم ننشست راستی جواب مادربزرگ را چه بدهم ؟ به او می گفتم آن ها را از کجا آورده ام ؟

از پنجره فاصله گرفتم و همچنان مقابل آیینه ایستادم و فکر کردم بالاخره راهی برای متقاعد کردن مادربزرگ پیدا میکردم می توانستم بگویم آن ها را زهرا خانم برایم خریده است ولی اگر در این مورد حرفی به زهرا خانم می زد دروغم برملا می شد نه باید راه دیگری پیدا می کردم . می توانستم بگویم .

تقه ای به شیشه خورد پنجره را گشودم مریم بود گفتم : تو خواب نداری ؟ برم درو برات باز کنم ؟

گفت خدا لعنت کنه کسی رو که باعث بیخوابی من شده ولی تو حق داری بی خواب بشی نشنیدی آدمای عاشق بی خواب و خور می شن ؟

گفتم ک مامانت نمی پرسه این وقت شب کجا میری ؟

گفت : بیچاره مامانم هفت تا پادشاه رو خواب دیده راستش منم تو خواب پادشاه سومی بودم که یه آدم خل عاشق بیدارم کرد و منو با خودش آورد اینجا . حالا برم که به پادشاه چهارمی برسم .


romangram.com | @romangram_com