#با_بهار_پارت_112


گفتم : مادربزرگ بیداره .

دستش را بالا آورد و بسته ای راهمراه یک شاخه گل از لای میله ها به دستم داد و گفت : خیلی وقته ندیدمت دلم برات یه ذره شده اگه ... نگاهی به در اتاقم کردم وگفتم : مادربزرگ بیدار است ممکنه صدامون رو بشنوه .

سپس به بسته نگاه کردم و گفتم : این چیه کتابه ؟

گفت : بازش کن ببین چیه .

گل را بوکردم و گفتم :این جوری خوب نیست ممکنه یکی از همسایه ها ما رو ببینه اون وقت اگه به مادربزرگم حرفی بزنه خیلی بد میشه .

گفت : پس چی کار کنم ؟ باشه من حالا میرم یه ساعت دیگه میام .

گفتم : نه میترسم .


romangram.com | @romangram_com