#با_بهار_پارت_108


سرم خم بود وموهایم مانند دیواری بین من و او را سد کرده و مانع دیدم می شد دست چپم کار نمی کرد با دست راست موهایم را به پشت گوشم هدایت کرده و آهسته گفتم : هیچی .

گفت : نگو هیچی شاید دوست نداری حرف بزنی ولی یه چیزی یه فکری توی سرته به من بگو اون چیه .

سکوت کردم . حرفی برای گفتن نداشتم . گفت : اگه حرف نزنی نمی تونم روشنت کنم . به من اطمینان کن . اگه موضوع دختر عمومه که ...

سرم را به نشانه نفی تکان دادم و گفتم : نه نه

پرسید : پس چیه ؟

گفتم : هیچی .

سرش را خم کرد تا صورت مرا ببیند و پرسید : مطمئن ؟


romangram.com | @romangram_com