#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_291
آروم سرش رو تکون داد. می خندید و توی بغلم ورجه وورجه می کرد. بوی خوشش توی بینیم می پیچید. موهای لخت و مشکیش رو از روی صورتش کنار زدم. به چشم های آبیش چشم دوختم.
-نفس بابایی تو.
خندید و پیشونیش رو به پیشونیم چسپوند.
-ای جونم.
هانا به سمتم اومد. نگاهش کردم.
-خوبی عشقم؟
لبخند زد و سرش رو تکون داد.
-خوبم جانم.
پروشا رو توی بغلم گرفتم و دستم رو باز کردم. هانا توی بغلم اومد. چشم هام رو بستم؛ آرامش به وجودم سرازیر شد. سر دردم یادم رفت. همه دنیا یادم رفت و فقط صدای نفس های آروم هانا و پروشا توی گوشم می پیچید. دوباره و دوباره خدارو بخاطر این ارامش، بخاطر أین زندگی خوب، بخاطر عشقم و نفسم، بخاطر این خوشی و خوشبختی شکر کردم.
صدای دلنشین هانا باعث شد به خودم بیام.
-چیه توی فکری؟
romangram.com | @romangram_com