#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_285
به بیرون از پنجره خیره شد. هوا ابری بود و با این که ساعت شش عصر بود ولی هوا کم و بیش تاریک شده بود.
-بخشش توی ذات من نیست. باید این کار رو می کردم حالا به هر قیمتی که بود وگرنه تا آخر عمر فراموش نمی کردم و بیش تر باعث عذابم می شد.
روی موهای ژولیده و بهم ریخته اش رو بوسیدم.
-دیگه در موردش حرف نمی زنیم. دیگه همه چی تموم شده. می خوام یه زندگی جدید و بدون تنش و نگرانی رو شروع کنیم.
دست هام رو توی دستش گرفت.
-بهت قول می دم که همین طور می شه هانا.
دستی روی گونش کشیدم.
-فعلا من می رم، اشکان هم می خواد ببینتت.
سری به معنی تایید تکون داد. از اتاق بیرون اومدم؛ اشکان به سمتم اومد.
-می تونم پیشش برم، حالش خوبه؟
لبخند زدم.
romangram.com | @romangram_com