#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_277


نفس عمیقی کشید.

-نگار و همکار هاش بازداشت شدند. علیرضا هم که متأسفانه کشته شده. مهسا هم توی زیر زمین خونه نگار در حالی که به سقف حلقه آویز شده بود؛ پیدا شد. کار نگار تمومه با قتل ها و کار هایی که کرده صددرصد تقاص پس می ده و اعدام می شه.

اشک گوشه ی چشمم رو پاک کردم.

-بی چاره علیرضا و مهسا که گول اون نگار عفریته رو خوردند و هر دوشون جونشون رو از دست دادند.

اشکان سری از روی تأسف تکون داد. صدایی پایی اومد. مامان جلوی چشم هام ظاهر شد. با عجله به سمتم اومد و روی موهام رو بوسید و به علیرضا سلام کرد.

-ببخش مادر، علیرضای بیچاره کشته شده باید پیش خاله و شوهر خالت هم باشم. وقتی بی هوش شدی بابات هم اومد ولی بعد از شنیدن خبر مجبور شدیم پیش اونا هم بریم.

لبخند زدم.

-اشکال نداره مادرم، تو پیش خاله باش اون ها هم حالشون بده یکی باید پیششون باشه. من این جا پیش سوشا هستم و حالم خوبه.

به اشکان اشاره کردم.

-آقا اشکان و سوگل هم هستند.

مامان لبخندی زد.


romangram.com | @romangram_com