#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_274

بینیم رو بالا کشیدم.

-چرا این طوری شد ما که باهم خوب بودیم، چرا این کار رو کرد؟

آروم روی دستم رو نوازش کرد.

-انتقام دیگه. اشکان می گفت که جای نگار رو پیدا کرده بود و آروم قرار نداشت. رفته که یه درس درست حسابی به نگار بده، که این کار رو هم کرده نگار حالش خوب نیست و بیمارستانه و بخاطر جرم ها و کار هاش بازداشت می شه. کسایی که باهاش همکاری می کردند رو هم گرفتند. متأسفانه علیرضا هم توسط نگار کشته شده.

با تعجب به سمتش برگشتم.

-چی؟!

با ناراحتی سرش رو تکون داد.

-اره، برای همین که خاله و شوهر خالت این جا نیومدنت.

موهای پریشونم رو داخل شال مشکیم بردم.

-الهی چه بد.

دلم واقعا برای خاله و شوهر خاله می سوخت. حتی دلم برای علیرضا هم می سوخت. به هرحال ما روز های خوبی رو باهم گذرونده بودیم و خاطرات خوشی رو باهم داشتیم. دوباره و دوباره توی دلم نالیدم: کاش این جوری نمی شد.

به اتاق سوشا رسیدیم با موجی از شلوغی و دور همایی پرستار ها رو به رو شدیم. صدای بلند دکتر که چند بار پست سر هم می گفت: شک، دوباره، دوباره

romangram.com | @romangram_com