#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_272

هق هقم بلند شد.

-تو... باید به من می... گفتی.

سرش رو پایین انداخت.

-فقط بخاطر خودت بود.

بازوی اشکان رو گرفتم.

-می...خوام...ببینمش.

کمی نگاهم کرد و بعد من رو دنبال خودش کشید. وارد راهرویی که روی سر در اون با بزرگی و رنگ قرمز نوشته شده بود ICU شدیم. کنار شیشه ی بزرگ اتاقی ایستاد و روش رو به سمت من کرد. آروم نزدیک رفتم. از اون ور شیشه جسم بی جون سوشا رو میون اون همه دم و دستگاه دیدم. دستم رو روی دهنم گذاشتم تا هق هقم بیش تر از این بلند شه.

-سوشا؟

صورتش زخمی و گونه اش کبود شده بود، سرش باند پیچی و چند تا لوله توی بینی و دهنش بود. دستم رو روی شیشه گذاشتم.

-آخه چرا سوشا؟ چرا این کار رو با خودت کردی؟

نفسم داشت بند می اومد. همه چی مثل یه خواب وحشتناک بود که من فقط دوست داشتم از این خواب بیدار بشم و سوشا رو صحیح و سالم کنار خودم ببینم. اشک هام با سرعت روی گونه هام سرازیر می شدند. دستم رو روی شکمم گذاشتم. چشم هام سیاهی می رفت و حالم اصلا خوب نبود. اشکان بازوم رو گرفت.

-عه هانا؟

romangram.com | @romangram_com