#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_230
-وای سوشا بیا این جا ببینمت.
نزدیک اومد و کنار مبل ایستاد.
-جانم؟
روی مبل ایستادم و صورتش رو توی قاب دست هام گرفتم و گونه اش رو بوسیدم.
-وای خیلی بامزه شدی.
خندید و با حالت بامزه ای سرش رو خاروند و گفت: چیکار کنم خب. حالا اجازه هست در رو باز کنم؟
لبخند زدم.
-باشه عزیزم.
به لباس هام نگاه کردم. تونیک سرمه ای و شلوار جین، لباس هام مناسب بود. صدای همهمه و خوش و بش کردن سوشا می اومد. از روی مبل پایین اومدم و به سمت راهرو رفتم که با صورت مهربون بابا رو به رو شدم.
-وای بابا جونم!
دست هاش رو از هم باز کرد.
-حال دختر بابا چطوره؟
romangram.com | @romangram_com