#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_227
چشمکی زد و سینی غذای توی دستش رو به سمتم گرفت.
-بیا به خانومت غذا بده. الان چند ساعته چیزی نخورده.
سرم رو تکون دادم. اشکان از اتاق خارج شد.
-هانا، عزیزم باید غذا بخوری بخاطر بچه ی دیگمون خب؟
با غم نگاهم کرد.
روی صندلی نشستم و قاشق رو پر از برنج کردم و به سمت دهنش بردم.
-بخور جانم.
آروم لب هاش رو از هم باز کرد. قاشق رو توی دهنش گذاشتم که دوباره اشک از گوشه ی چشم هاش سرازیر شد.
-هانا خواهش می کنم عزیزم.
بینیش رو بالا کشید.
-باشه.
romangram.com | @romangram_com