#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_213
با لبخند نصف نیمه ای از پله ها پایین اومد و به سمتم اومد. خواست بغلم کنه که عقب رفتم.
-بغل نمی خوام توضیح بده.
دستی توی موهای ژولیده و نامرتبش کشید...
توی چشم هام زل زد.
-عزیزم واقعا چیزی نیست. فقط یه مدته شرکت کار هاش عقب افتاده و مجبورم تا دیر وقت کار کنم و خوب خسته و بی حال می شم.
موهام رو پشت گوش انداختم.
-اون وقت...پیام ها و زنگ های هر شبت که تا دیر وقت بازم هست.
روی مبل نشست و سرش رو بین دست هاش گرفت.
-خب اوناهم تلفن های کاریه هانا.
با صدای گرفته آی گفتم: دروغ نگو.
سرش رو بلند کرد و با تعجب نگاهم کرد.
romangram.com | @romangram_com