#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_210

چیزی نگفت و منم همین طور ساکت موندم. حتما دلش برای خونه و خانواده اش تنگ شده و الان توی فکر اون هاست؛ پس من زیاد مزاحم فکر کردن هاش نمی شم.

گوشی سوشا روی میز کنار تخت بهم چشمک می زد. خیلی دلم می خواست که یه کم فضولی کنم. به در حموم نگاه کردم صدای آب هنوز می اومد. از روی صندلی پشت میز آرایشم بلند شدم و به سمت گوشی رفتم. دوباره به در حموم نگاه کردم و این بار با عجله گوشی رو برداشتم. می دونستم که رمز نداره. اول یه سر به مخاطب هاش زدم فقط چند تا شماره داشت که بیش تر اسم پسر روشون بود و اسم دختری توی لیست مخاطبین نبود‌. وارد لیست پیام هاش شدم که در کمال تعجب جز یه پیام از یه شماره ی ناشناس هیچ پیام دیگه‌ی نداشت. پیام رو باز کردم.

-مواظب خانم خوشکلت باش و باهاش وقت بگذرون. یهو دیدی یه روز اومدی خونه و اون رو برای همیشه از دست دادی.

یکی از ابرو هام از تعجب بالا رفت.

-وات؟

دوباره پیام رو خوندم.

-این یعنی چی؟ کی ما رو تهدید می کنه! یعنی أین کیه؟

صدای باز شدن در حموم باعث شد کلا فکر و این ها از سرم بپره. دستام می لرزیدن اولین کاری که کردم از لیست پیام ها بیرون اومدم. نفس عمیقی کشیدم که سوشا از پشت کنار گوشم آروم گفت: فضولی هانا خانم؟

صداش جدی بود و واقعا داشتم از ترس پس می افتادم. با لبخندی که اصلا فکر نکنم به لبخند شباهت داشته باشه به سمتش برگشتم. به گوشی اشاره کردم.

-نه بابا فضولی چیه!

یکی از ابرو هاش رو بالا انداخت.

-پس چی؟

romangram.com | @romangram_com