#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_195


-بیا بشین.

کمی کنار رفتم و اشکان کنارم نشست و روش رو به سمت من کرد.

-خب بگو چرا به من زنگ زدی که بیام.

شونه ای بالا انداختم.

-نمی دونم مرد امروز کلی هانا رو اذیت کردم.

کمی نگاهم کرد و یه سیلی محکم به صورتم زد. با بهت نگاهش کردم.

-مظلوم گیر آوردی؟ می دونم دردت چیه. با این دخترهای خیابونی دوست بودی فکر می کنی همه مثل همند. ولی این طور نیست مرد، هانا فرق داره اگه نمی دیدمش یه چیزی ولی دیدمش دختر پاک و معصومیه، ساده و مظلوم. بعد توی خر اذیتش می کنی؟ همه مثل هم نیستند یه کم فکر کن. اون دوست داره و بخاطر پول و یا زیبایی یا هر کوفت و زهرمار دیگه تو رو نمی خواد. بفهم نفهم.

بعد از جاش بلند شد و رو به من گفت: تا آدم نشی دیگه من رو نمی بینی خداحافظ.

با تعجب به اشکان که داشت ازم دور می شد نگاه کردم.

-اشکان کجا؟ تو که هر چی دلت خواست گفتی بیا. اشکان؟

ولی جواب نداد و سوار ماشینش شد و با سرعت از اون جا دور شد.


romangram.com | @romangram_com