#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_180

آروم روی صندلی چرخید و با لبخند نگاهم کردم.

-دلم برات تنگ شده بود.

پا تند کردم و به سمتش رفتم.

-از این جا گمشو بیرون. نمی خوام ریختت رو ببینم.

با ناز از روی صندلی بلند شد. دستش رو روی سینه‌م گذاشت.

-چقدر خشن. تو چرا این قدر بی اعصاب شدی؟

دستش رو محکم گرفتم. صورتش از درد توی هم رفت.

-یه اشغالی مثل تو باعث شده.

دستش رو پرت کردم.

-از این جا برو بیرون.

همون طور که دستش رو نوازش می کرد گفت: سوشا می دونم که این دختر رو دوست نداری. می دونم که می خوام از اون انتقام بگیری بخاطر بدی هایی که بهت کردند.

کیفش رو از روی میز کارم برداشت و گفت: بهتر این کار رو نکنی. از یه دختر پاک انتقام نگیر.

romangram.com | @romangram_com