#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_146

بعد بدون این که به من اجازه جواب دادن بده دستم رو کشید و من رو به سمت ماشین برد. در ماشین رو باز کرد و من رو داخل روی صندلی نشوند و خودش هم ماشین رو دور زد و سوار شد. به چشم هام زل زد. نگاهش غمگین بود. روش رو به سمت جلو کرد.

نفس عمیقی کشید.

-می خوام بدونی هانا من با تو مشکلی ندارم. تو یه دختر خوب، پاک و دوست داشتنی و البته زیبا هستی. مشکل از منه. اون شب که اون طوری جوابت رو دادم به این دلیل بود که امیدوار بودم تو از من متنفر بشی.

به سمتم برگشت و نگاهش رو توی صورتم چرخوند.

-کارهای من رو دیدی. رفتار و اخلاق های من رو دیدی و می دونی که من یه پسر خوب نیستم. تو نمی تونی به پسری که هر شب ساعت دو یا سه شب میاد خونه تکیه کنی‌. من مناسب تو نیستم. تو یه دختر پاک و خوبی با من حیف می شی. برای همین بود اون شب اون طوری جوابت رو دادم. می دونم که از دستم خیلی ناراحت شدی ولی من دلیل کارم رو بهتر از تو می دونستم.

خیره خیره به صورت جذابش خیره شدم.وای خدای من، یعنی به خاطر من اون حرف ها رو زده بود! یعنی به من حسی داره؟

آروم زمزمه کردم: تو به من حسی...

وسط حرفم پرید: بد برداشت نکن من به تو و حتی به مهسا هیچ حسی ندارم. حرف هایی که به مهسا زدم فقط بخاطراین بود که تو از من بیش تر بدت بیاد.

لب هام رو محکم روی هم فشار دادم. ناامید شده بودم. دلم باز گریه می خواست. با چشم های غمگینش نگاهم کرد.

-امیدوارم از من متنفر نباشی. مطمئن باش به نفع خودته.

با بغض گفتم: نمی خوام.

آروم اسمم رو صدا کرد.

romangram.com | @romangram_com