#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_138

سایه ای که بالا سرم قرار گرفت باعث شد چشم هام رو باز کنم. نگار با یه کپه آرایش و لنز های آبی و لب های قرمز شده‌ اش بالای سرم ایستاده بود.

-با اون قیافه ی ترسناکت بالا سر آدم می ایستی فکر نمی کنی که زهر ترک می شم؟

خندید و روی مبل یک نفره نشست و پاهاش رو روی هم گذاشت.

-بادمجون بم آفت نداره.

چشم هام رو محکم روی هم فشار دادم.

-برای چی این جا اومدی؟

لبخندی زد و به شیشه های روی میز خیره شد.

-اومدم نبودن عشقت رو ببینم.

از جام بلند شدم. شل و تلو تلو به سمت نگار رفتم دست هام رو روی دسته های مبل گذاشتم و توی صورتش خم شدم.

-دیدی؟ حالا گمشو کثافت.

با انگشت اشاره‌ اش به سینه ام کوبید و گفت: باشه من کثافت. ولی بدون تو هم پسر پیغمبر نیستی؛ فکر نکن لیاقتت یه دختر پاکه.. دلیل اومدنم هم به این جا أین بود که بگم اگه هانا رفت ولی من هستم.

از ته دل خندیدم.

romangram.com | @romangram_com