#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_127


- من خوبم مامانی ولی چی شده چرا این قدر خوشحالی؟

دستم رو گرفت و من رو دنبال خودش کشید و وارد خونه شدیم. بی حال بودم، چشم هام می سوخت و گلوم درد می کرد ولی نمی تونستم دل مامانم رو که الان این قدر شاد بود رو بشکونم و توی اتاقم برم.

وارد هال که شدم بابا رو روی دیدم که روی مبل ها نشسته بود.

-سلام بابایی.

بابا با لبخند نگاهم کرد.

-سلام گل دختر خوش اومدی.

به سمتش رفتم روی موهای جو گندمی و نرمش رو بوسیدم که اون هم صورتم رو بوسید.

-مرسی بابا جونم.

به سمت مامان رفتم و گفتم: شما شام خوردین؟

سرش رو تکون داد.

-اره مادر، تو چی؟


romangram.com | @romangram_com