#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_122
پسر بیچاره شل و وارفته با صورتی زخمی و بینی که ازش خون می اومد آروم و بی حال سرش رو تکون داد. سوشا پرتش کرد روی زمین که آخش در اومد. این همسایه های لعنتی چرا هیچ کدومشون سرش رو از توی اون خونه هاشون بیرون نیاوردند تا حداقل بیاند به این پسره بیچاره کمک کنند؟!
چشم هام داشت سیاهی می رفت و واقعا حالم خیلی بد بود. امروز به اندازه ی یک سال فشار و استرس تحمل کرده بودم. سوشا بازوم رو کشید و من رو دنبال خودش کشید. اون قدر بی حال بودم که حتی نتونستم مقاومت کنم و همین طور دنبالش رفتم. در ماشین رو باز کرد و من رو پرت کرد توی ماشین و خودش هم سوار شد. مشتی کوبید روی فرمان که من چشم هام رو بستم. صدای دادش توی گوشم پیچید.
-من از دست تو چیکار کنم هانا؟
پوفی کشید و بسته ی سیگارش رو از روی داشبورد ماشین برداشت و روشن کرد. بوی سیگار بینیم رو نوازش کرد راستش هیچ وقت از بوی سیگار بدم نمی اومد.
شیشه ماشین رو پایین کشیدم تا حداقل هوای تازهی به صورتم بخوره و من بتونم بغضم رو قورت بدم. باد سرد که به صورتم خورد لرزی توی تنم نشست. کوچه ی تاریک جلوی چشم هام تار شده بود دست هام رو روی بازو هام گذاشتم و خودم رو بغل کردم حس بدی داشتم؛ فقط دلم می خواست تنها باشم و یه دل سیر گریه کنم. به سمت سوشا برگشتم ماشین رو دود گرفته بودم نمی دونم چقدر سیگار کشیده بود. موهای به ریخته توی صورتش و لباسش که نامرتب و دکمه هاش که باز شده بود، شاید بنظر مسخره بیاد ولی جذاب شده بود. سرش رو که به پشتی صندلی تکیه داده بود به سمتم چرخوند چشم هاش قرمز بود و خیلی خسته بنظر میومد.
-چیه تا حالا من رو این قدر داغون ندیده بودی نه؟
چشم هام رو بستم توی دلم اعتراف کردم که نه تو همیشه جلوی چشم من جذاب، شیک پوش و مرتب بودی. همیشه مغرور و خودخواه و یک دنده.
چشم هام رو باز کردم قطره اشکی از چشمم روی گونه ام سر خورد دستش رو آورد تا اشکم رو پاک کنه که صورتم رو عقب بردم.
-فقط من رو برسون خونه سوشا.
ماشین رو روشن کرد و بدون هیچ حرفی ماشین رو به حرکت در آورد. بعد از این که از کوچه ها خارج شدیم و به خیابون اصلی رسیدیم. سوشا با صدای آرومی گفت: من فقط می خواستم ازت بپرسم که چرا دیشب رفتی؟
نفس عمیقی کشیدم
-کار داشتم، دیرم شده بود.
romangram.com | @romangram_com