#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_120
سری تکون دادم و از ماشین فاصله گرفتم، نفس عمیقی کشیدم و به اطراف خیره شدم خبری از سوشا نبود. امیدوارم که کلا گممون کرده باشه. تاکسی دور زد و از کوچه خارج شد و من هم آروم آروم و با ترس توی کوچه ی خلوت به سمت انتهای کوچه حرکت کردم.
به ساعت مچیم نگاه کردم ساعت شش بود و هوا کم کم داشت تاریک می شد و ترس من داشت بیش تر می شد.
-خدا ازت نگذره سوشا که باعث و بانی تموم این بدبختی و مکافات تویی.
چراغ خونه هایی که توی کوچه بودند کم کم روشن شدند نگاهی به یکی از خونه های قدیمی انداختم که یه پسر رو توی پنجره دیدم که داشت به نگاه می کرد. پا تند کردم و با سرعت از کوچه خارج شدم که چشم تون روز بد نبینه سوشا تکیه اش رو داده بود به دیوار و کنار ماشینش ایستاده بود. خواستم بی سرو صدا برگردم که سرش رو بلند کرد و من رو دید. روم رو به سمت کوچه کردم و با سرعت دویدن رو از سر گرفتم که متأسفانه سرعت سوشا از من بیش تر بود و بالاخره بهم رسید و بازوم رو کشید. جیغ خفیفی کشیدم.
-ولم کن تروخدا بزار برم.
بازوم رو فشار داد و با چشم های قرمز و عصبی به چشم هام زل زد.
-من قاتلم؟ من سادیسمیم؟ من روانیم؟ برای چی داری از من فرار می کنی هانا؟ چته تو چرا داری این جوری می کنی؟ فقط می خواستم باهات حرف بزنم همین.
اشک هام سرازیر شدند. شوری اشک رو توی دهنم حس می کردم بغض توی گلوم سنگینی می کرد و انگار که داشتم خفه می شدم نمی تونستم چیزی بگم.
دو تا بازو هام رو فشار داد و با داد گفت: هان؟ لال شدی؟ بگو چه مرگته؟
خواستم چیزی بگم که در آبی رنگ همون خونه قدیمی که توی کوچه بود باز شد و پسری که توی پنجره دیده بودم از خونه بیرون اومد و با عجله به سمتمون اومد.
-چته آقا؟ به دختر مردم چیکار داری؟ خودت ناموس نداری؟
سوشا که معلوم بود خیلی عصبیه و فقط یکی رو می خواست تا تموم عصبانیت رو سرش خالی بازوی من رو ول کرد و روش رو به سمت پسر قد بلند و لاغر کرد و یکی زد به کف سینه اش و با داد گفت: به تو چه؟
romangram.com | @romangram_com