#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_87


رابطه؟ به چشمانش خیره شدم. باز هم داشت نزدیک تر می آمد.

پرسیدم:

ـ رابطه از نظر تو یعنی چی؟

ـ یعنی چیزی که بشه با اون راحت بهت دست بزنم، بدون این که قصد جونم رو بکنی.

جوابش گیجم کرد. شانه بالا انداختم. دستش را بالا آورد. به کف دستش خیره شدم. دقیقا سه سانتی متر پایین تر از انگشت اشاره اش یک نقطه ی سیاه و کوچک قرار داشت. من از خال خوشم می آمد.

ـ می خوام بهت دست بزنم، لمست کنم تا باور کنم واقعی هستی.

ـ اجازه نداری.

ـ من اجازه نگرفتم، من فقط گفتم می خوام چی کار کنم.

نگاهم روی خال کف دستش ثابت ماند و گفتم:

ـ وقتی کسی بهم دست می زنه، انگار انرژی زیادی وارد بدنم میشه. این انرژی خیلی برام سنگینه، نمی تونم تحملش کنم. باعث میشه ...

ـ سارا؟!

به شنیدن صدای کیانا در هر جایی عادت داشتم، ولی خیلی راحت متوجه شدم او جا خورد. دستش را انداخت و خود را عقب کشید.

به سمت کیانا نگاهی انداختم. با چشمانی گرد شده، دهانی نیمه باز، چند قدم دورتر ایستاده و نگاهش به روی علی رضا ثابت مانده بود.

پرسیدم:

ـ چیه؟

فقط با دست به علی رضا اشاره کرد. علی رضا خیلی سریع از جا بلند شد و سلام داد.

کیانا گفت:

ـ حامد اگه بفهمه سکته می کنه.

حامد، حامد. امکان داشت من لیوان آبم را روی میز بگذارم و حامد خبردار نشود؟

romangram.com | @romangram_com