#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_386


گفت:

ـ چیز دیگه ای هم هست که باید بدونم؟

گرفتگی صدایش متعجبم کرد، پیشانی سردش هم همین طور.

ـ مثلا چی؟

چشمانش را باز کرد و گفت:

ـ یه چیزی که بعدها از شنیدن و خوندنش شوکه نشم.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ فکر نکنم چیزی باشه.

به چشمانش خیره شدم. کلامم چندان صادقانه نبود، ولی چیزهایی وجود داشتند، که در گذشته دفن شده بودند و می دانستم هیچ وقت از گذشته هایم جدا نخواهند شد و هیچ وقت برای من تبدیل به حال نمی شوند. سرش را تکان داد و خیلی آهسته و آرام رهایم کرد. از جا بلند شد و به سمت سالن رفت. دوباره تمام مکالمه ی این چند دقیقه را مرور می کنم. یک نقطه ی ابهام میان گفته هایش وجود داشت. سودی جون.

گفتم:

ـ سودی جون.

میان سالن متوقف شد و با مکث طولانی گفت:

ـ قلبش خیلی وقته مشکل داره و این چند روزه حالش بدتر شده.

قلبش؟! دلیل مرگ محمدرضا مجد هم قلبش بود. صاف نشستم.

ـ الان خوبه؟

با حرکت کندی به سمتم چرخید و گفت:

ـ مامانم خوبه، اما تو خیلی خوب به نظر نمی رسی، چی شد؟

سرم را به دو طرف تکان دادم و پاهایم را در آغوش گرفتم.

گفت:

romangram.com | @romangram_com