#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_380


محکم و قاطع گفت:





ـ نه، اشتباه نمی کنم.

سرم را تکان دادم، پوزخند زدم و گفتم:

ـ تو چرا امروز صبح از من توضیح خواستی؟ در مورد چیزهایی که توی روزنامه ها نوشته بودن، جاسوسی و خیانت. من باید به این فکر می کردم که یعنی تو بهم شک داری؟

ـ نه این دو تا موضوع به هم ارتباطی ندارن.

از جا بلند شدم و گفتم:

ـ تو باورم نداشتی، بهم شک کردی و اون رو به زبون آوردی و در موردش پرسیدی، اما برای من مهم نبود، من فقط از این که کنارم بودی حس خوبی داشتم، خوش حال بودم، اما تو با فهمیدن احتمال های ذهنی من ناراحت شدی، عصبانی شدی، از من دور شدی و جواب تماس هام رو ندادی.

ـ من بهت شک نداشتم، فقط می خواستم بدونم.

ـ من هم بهت شک نداشتم. اگر مستقیم از خودت می پرسیدم، اون وقت احتمال های من برای تو معنای شک پیدا نمی کرد؟

پشت به او ایستاده بودم و برخورد ناگهانی و غیر منتظره ی دستش به روی بازویم تمام وجودم را به لرزه انداخت. خیلی سریع دستش را محکم و سخت پس زدم و دو گام به جلو برداشتم. به سمتش چرخیدم.

دستانش را بالا گرفت، به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ متاسفم، ببخشید نمی خواستم اذیتت کنم. سارا تو هم کمی من رو درک کن، وقتی دیشب اون طور می گفتی تو نباش، خیلی گیجم کردی و با حرف های صبحت تازه درک کردم در مورد چی حرف می زنی.

ـ تو من رو درک کن. تمام این مدت، تنها چیزی که می خواستم، دور بودن تو از این ماجراها بود، چون نمی خواستم تموم اون حس های خوبی که در کنارت تجربه کرده بودم برام بشه یه دروغ.

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ می خوام لمست کنم.

ـ نه.

نیم قدم به عقب برداشت و گفت:

romangram.com | @romangram_com