#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_376
ـ اومده بود پیشت؟
ـ وحید تو آسانسور دیده بودش، می گفت خیلی ناراحت و عصبانی به نظر می رسیده. وحید خیلی اصرار کرده بود که بفهمه چی شده، ولی علی رضا چیزی بهش نگفته بود.
نفسم را با صدا بیرون دادم. مانتویم را در آوردم و کیف و شالم را از روی مبل برداشتم. نمی خواستم ناراحت باشد، نمی خواستم عصبانی باشد.
در حالی که به سمت اتاق می رفتم، گقتم:
ـ برای این که فهمید یه احتمال بوده.
ـ داری در مورد چی حرف می زنی؟
لباس هایم را آویزان کردم و از داخل کیفم شارژر موبایلم را بیرون آوردم.
گفتم:
ـ وقتی دیروز بهم گفتید چه اتفاقی افتاده، در مورد تمام احتمال ها فکر کردم. کسایی که می دونستن من با ناسا و سازمان فضایی رابطه دارم، خیلی زیاد نبودن. در مورد تو و حامد تقریبا مطمئن بودم نمی تونه کار شما باشه، صالحی و سامان ملکی احتمال قوی تری نسبت به شما دو تا بودن، مهدیس و آراد مهرگان و علی رضا خیلی خوب از ارتباطات من خبر داشتن و ... و این که واقعا برام اهمیت خاصی نداشت که کی این کارو کرده، ولی، مهم بود که علی رضا نباشه و صبح علی رضا فهمید که در موردش فکر کردم، ولی نفهمید اون هم مثل بقیه، مثل تو و حامد و مهدیس یه احتمال بوده، نه شک. من به هیچ کس شک نکردم، من فقط به احتمال ها فکر کردم و الان جواب تلفن هام رو نمیده.
به اخم نشسته میان پیشانی کیانا خیره شدم. سرم را تکان دادم و موبایلم را به شارژ زدم. علی رضا هنوز جواب نداده بود. لبه ی تخت نشستم.
کیانا با گام هایی آرام و سنگین، لبه ی تخت، درست یک گام دورتر از من نشست و گفت:
ـ بهش حق میدم ناراحت بشه. باید همه ی این حرف ها رو به خودش هم بزنی.
ـ می دونم، البته اگه اجازه بده ببینمش.
به صفحه ی خاموش موبایلم خیره شدم. در مورد این جواب ندادن به پیغامم چه فکری باید می کردم؟
کیانا آرام پرسید:
ـ دوستش داری؟
نفسم بند آمد. اخم کردم. زبانم را گاز گرفتم. "دوستش داری؟" این دیگر چه سوالی بود؟ دوست داشتن؟! اگر دوست داشتن چیزی بود که مهسا برای به دست آوردنش به هر کاری دست می زد، یا چیزی که باعث می شد مهدیس با صحبت های بی مزه ی شایان بخندد، یا چیزی که باعث می شد از شنیدن صدای داد کسی که مرا به دنیا آورده بود گوش هایم را بگیرم، جواب قاطعم نه بود، اما اگر دوست داشتن گرمای دست علی رضا بود، اگر حس خوب دیدن ستاره ها به همراه علی رضا بود، اگر رقصیدن میان آشپزخانه ای شلوغ و بدون هیچ موسیقی با علی رضا بود، بله؛ این یک جواب قاطع، تنها برای خودم بود. نفس حبس شده ام را با صدا بیرون دادم و بی آن که جواب سوال کیانا را با صدای بلند به او بدهم، یا جوابش را دوباره در ذهنم تکرار کنم، از جا بلند شدم و به سمت حمام رفتم.
از دیدن کیانا، که بعد از نیم ساعت، هنوز روی تخت، همان جای قبلی نشسته بود، متعجب شدم.
با دیدنم لبخند کم جانی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com