#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_368


سرم را بلند کردم و به چهره ی حامد خیره شدم. لبخند می زد. چرا؟ نفسم را با صدا بیرون دادم. من؟

ـ این ها دیوونه شدن؟!

حامد به خنده افتاد. در باز شد و مهدیس با دستی پر وارد اتاق شد. پرونده ها را روی میز گذاشت.

قبل از این که کامل از اتاق خارج شود گفتم:

ـ به حسام شفیعی بگو بیاد بالا کارش دارم.

مهدیس سری به علامت مثبت تکان داد و در را بست. به حامد خیره شدم. هنوز آرام و بی صدا می خندید. حق داشت، خنده دار بود. معاون وزیر؟! من؟! دیوانه شده بودند؟

حامد چهره ای جدی به خود گرفت و گفت:

ـ حالا چی؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ هیچی، صالحی یه گندی زده و می دونه که باید خودش هم درستش کنه. راستی این مهسا نجف زاده کیه؟

ـ تازه استخدام شده، کمک دست سعادته.

ـ صالحی بهم دو تا اسم داد، حسام شفیعی و مهسا نجف زاده.

حامد با چشمانی گرد شده گفت:

ـ شوخی می کنی؟!

سرم را به علامت منفی تکان دادم. چند ضربه به در خورد و حسام شفیعی با لبخند در را باز کرد. حامد از جا بلند شد.

گفتم:

ـ بیا تو.

حامد به آرامی گفت:

ـ لازمه من باشم؟

romangram.com | @romangram_com