#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_363
ـ من بر اساس اولویت هام برنامه ریزی می کنم، امیدوارم درک کنی.
ـ درک می کنم، ولی می خوام بدونم اگه اتفاقی متوجه نمی شدم که می خوای بری، کی قرار بود بهم خبر بدی؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ نمی دونم، ولی مطمئنا بی خبر نمی موندی.
ـ به نظرت اشتباهه که ازت توقع داشتم حتی قبل از این که برای گرفتن بلیت تصمیم بگیری و اقدام کنی، من رو در جریان می ذاشتی؟
تکه ی دیگری از کیک را به دهان گذاشتم و با چای فرو دادم. سوال سختی بود. ترجیح می دادم جواب ندهم.
گفتم:
ـ احتمالا خبر داری، ولی ... هفته ی قبل یه نفر با یه مجله مصاحبه کرده و چیزهایی در مورد من و مجله گفته که ...
سکوت کردم.
گفت:
ـ دیروز درسا بهم زنگ زد و گفت یه نگاهی به روزنامه های صبح بندازم. گفت همه جا اسم توئه، فکر کردم شوخی می کنه، ولی ... نابغه، جاسوس، خیانت، حکم جلب، بازداشت، داشتم دیوونه می شدم. وقتی جوابم رو ندادی، به کیانا زنگ زدم. واقعا فکر می کردم بازداشتت کردن! اون خیالم رو تا حدودی راحت کرد.
ـ بازداشتی در کار نیست، این ها فقط یه شایعه ست.
ـ من نیاز دارم کمی بیشتر در مورد چیزهایی که توی روزنامه نوشته، توضیح بشنوم.
ـ من روزنامه ها رو نخوندم و نمی دونم چی نوشته.
دستش را به سمت صورتم دراز کرد، نرم انگشت اشاره اش را روی گونه ام کشید و گفت:
ـ چرا هیچ وقت نگفتی من به یه نابغه علاقمند شدم؟
لبخند زدم و گفتم:
ـ من فقط سارا مجد هستم، همین.
دستم را گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com