#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_353
ـ آره. در واقع همین الان خبردار شدم قراره بعد از خبر ساعت ده، با صالحی مصاحبه کنن، گفتم شاید بهتر باشه از این موضوع باخبر باشی.
صالحی، او هم برای من یک احتمال بود. او همیشه ثابت کرده بود قابل اعتماد است، اما مگر نه این که دیگران هم تا امروز صبح برایم قابل اعتماد بودند؟
گفت:
ـ دوست داری بیام اون جا تا حرف بزنیم؟ حالت خیلی خوب به نظر نمی رسه.
ـ نه نیازی نیست، من خوبم.
ـ باید با یه نفر حرف بزنی.
آراد.
گفت:
ـ سارا خیلی خوب می دونی که می تونی روی کمک من حساب کنی.
ـ واقعا؟ چرا؟ چرا باید بهت اعتماد کنم؟
بعد از مکث کوتاهی گفت:
ـ از همون اولین باری که دیدمت ازت خوشم اومد، بارها و بارها بهت نزدیک شدم، اما تو حتی به من نگاه نمی کردی.
ـ آراد تمومش کن، بسه، این اصلا جواب سوال من نبود.
ـ من بهت علاقه دارم، خیلی بیشتر از چیزی که حتی تصورش رو بکنی. درکت می کنم، برای کسی مثل تو شرایط آسونی نیست. تو تمام این مدت خودت رو از تمام شایعه ها دور نگه داشتی و حالا این طوری افتادی سر زبون ها، حق داری بهم اعتماد نکنی، ولی ... من کسی نیستم که تو باید بهش شک کنی.
مهدیس از جا بلند شد و دیدم که سمت اتاق من آمد.
در را باز کرد و آرام گفت:
ـ آقای ملکی پشت خطه، می خواد با شما صحبت کنه. خط دو.
نگاهش برای لحظه ای روی دست باندپیچی شده ام ثابت ماند و بعد خیلی زود اتاق را ترک کرد.
گفتم:
romangram.com | @romangram_com