#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_351


نفس عمیق دیگری کشیدم و در را باز کردم. نباید به جمع و حضورشان اهمیتی می دادم. حامد درست بیرون در اتاقم، سمت راست ایستاده بود. با دیدنم لبخند اطمینان بخشی زد. امیدوار بودم تمام مدت همان جا نزدیکم حضور داشته باشد.

آهسته نزدیک گوش حامد گفتم:

ـ اسم حسابداره چی بود؟ همون گرده.

ـ سعادت. سارا نکن!

او می دانست چه قصدی دارم، از همین سوال ساده ام.

سرم را برگرداندم و به مهدیس که در انتهای سالن، پست سر همه ایستاده بود خیره شدم.

پرسیدم:

ـ مصاحبه با اون مجله کار کدومتون بوده؟

ـ سارا!

صدای اعتراض حامد بود. بی توجه به تک تک آن چهره ها خیره شدم. سعادت، طاهری، شایان بینش، خانم محمدی، آقای عزیزی. من به آن ها با تنها یک کلمه اعتماد کرده بودم. چطور باید باور می کردم به این اعتماد خیانت کرده بودند؟ چرا؟ این مصاحبه برایشان چه داشت که ارزش این خیانت و بی اعتمادی را داشته باشد؟ سکوت سنگین سالن یک دقیقه طول کشید. همه از این مصاحبه و پیامدهای بعدی اش خبر داشتند، پس چرا من چیزی نمی دانستم؟ چرا حامد، کیانا یا حتی مهدیس چیزی به من نگفته بودند؟ آن ها که می دانستند تلویزیون نگاه نمی کنم، روزنامه نمی خوانم و حتی یک نگاه کوتاه هم به هیچ مجله ی دیگری نمی اندازم.

گفتم:

ـ فقط تا آخر همین امروز وقت دارید کارهای نیمه کارتون رو تموم کنید. آقای سعادت با همه تسویه حساب کن، فردا صبح ساعت هشت همه این جا باشید. اگه تا اون موقع کسی که این مصاحبه رو انجام داده مشخص نشه، همتون اخراجید.

زمزمه ها شروع شد. اخراج تاوان سنگینی بود. کار کردن در این مجله مطمئنا با تمام تجربیاتشان متفاوت بود. سیستم کاری که پدرم و حامد برای این جا تعریف کرده بودند، اگر چه کسانی را که تجربه ی کار در یک مجله یا روزنامه را داشتند برای چند روز اول سردرگم می کرد، اما راحتی و سادگی خاص خودش را داشت. من همیشه با این سیستم کار کرده بودم و واقعا درک نمی کردم چه تفاوتی میان روال کاری این جا و مجله های دیگر وجود دارد، اما بارها و بارها این موضوع را از زبان حامد و کیانا شنیده بودم. چیز دیگری هم وجود داشت. حقوق این مجله اصلا قابل مقایسه با کار کردن در مجله ها و روزنامه های دیگر نبود. تیراژ بالای مجله و چاپ همزمان به سه زبان، اگر چه هزینه های بالایی را در پی داشت، اما درآمد زیادی هم با خود به همراه می آورد. امکان نداشت این هفده نفر بتوانند در جای دیگری با چنین دستمزد و حقوقی کار پیدا کنند.

آقای طاهری بود که تقریبا به نمایندگی از همه گفت:

ـ خانم مجد چرا ما باید تاوان اشتباه یه نفر دیگه رو بدیم؟

انگشتانم را مشت کردم و با تمام قدرت به شیشه ی پارتیشن اتاقم کوبیدم. طنین صدای شکستن شیشه در گوشم پیچید. چیزی راه گلویم را بسته بود و نمی توانستم نفس بکشم.

داد زدم:

ـ پس چطور به خودتون این جرات رو می دید که به اعتماد من خیانت کنید؟ چطور من می تونم تاوان اشتباه شما رو بدم؟ روز اول مگه از تک تکتون نخواستیم رازدار و امانتدار باشید؟ پس اون مزخرفات توی روزنامه ها و مجله ها چیه؟ این طوری باید بهتون اعتماد می کردم؟

کسی از میان جمعیت جلو آمد. حسام شفیعی بود. به چشمانش خیره شدم. برای چند لحظه محو آسمان چشمانش شدم. قبل از این که دستم را بگیرد، دو قدم به عقب برداشتم.

romangram.com | @romangram_com