#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_316


گفت:

ـ به من نگاه کن سارا.

نگاهم را از مچ دستش گرفتم و به صورتش خیره شدم. لبخند می زد.

گفت:

ـ بیا بشینیم تا بعضی چیزها رو برات توضیح بدم.

قدمی به عقب گذاشت و من تازه متوجه اطرافم شدم. چیزی که مقابلم قرار داشت، دیواری سیاه رنگ بود. تخته هایی به صورت نامنظم، به دیوار میخکوب شده بودند. روی تخته ها پر بود از جعبه های سی دی، کتاب، عطر، مجسمه، سنگ، گلدان های کاکتوس و قاب عکس. نمی توانستم تصمیم بگیرم این چیدمان از منطق خاصی پیروی می کند یا بی نظمی مطلق بر آن حکم فرماست. با چند گام بلند، خودم را مقابل دیوار رساندم و به نزدیک ترین بخش آن دیوار خیره شدم. چه نامی برای آن تخته های چوبی می توانستم بگذارم. کتابخانه نبود، ولی کلی کتاب داشت. گلخانه نبود، ولی گلدان های کوچک و بزرگ کاکتوس تقریبا روی هر تخته ی چوبی پیدا بود.

به عنوان کتاب هایی که روی هم چیده شده بودند خیره شدم. بدون شک به دندان پزشکی مربوط بودند. یک مداد روی کتاب ها قرار داشت و کنارشان قاب عکسی نقره ای دیده می شد. یک عکس خانوادگی. محمد رضا زمانی و مادر علی رضا روی یک مبل دو نفره ی سفید نشسته بودند، درسا سمت راست بالای سر پدرش ایستاده و علی رضا لبه ی مبل کنار مادرش نشسته بود. چقدر خوشبخت به نظر می رسیدند. همه لبخند بر لب داشتند و خوشحال بودند.

ـ سارا؟

به سمت صدا چرخیدم. دیوار کنار در، سفید بود. به علی رضا خیره شدم. تختی یک نفره و بزرگ میان اتاق قرار داشت، که علی رضا روی آن نشسته بود. به سمتش رفتم و کنارش با فاصله نشستم. به دیوار روبرویم خیره شدم. یک ماشین اسباب بازی قرمز، روی یکی از تخته ها، کنار قاب عکسی کوچک، توجهم را جلب کرد.

لرزیدم. به نرمی دستش را روی بازویم کشیده بود. دستم را سریع عقب کشیدم. دستش را انداخت و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. به سمتش چرخیدم و به چشمانش خیره شدم. لبخند می زد.

گفت:

ـ این جا اتاق منه. خوشت اومد؟

نگاه دقیق و کلی به اتاق انداختم. به غیر از آن تخت، تنها یک میز تحریر بزرگ جایی نزدیک در قرار داشت. به پرده های ساده و سفید اتاقش خیره شدم. پنجره ی بزرگی داشت.

ـ قشنگه. حالا گوش می کنم.

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ من واقعا نیاز داشتم تا در مورد تو با کسی حرف بزنم.

ـ چرا؟

ـ عکس العمل های تو نگرانم می کرد.

چشمانم را بستم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com